شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

224

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

امروز به حمد اللّه مثابت بزرجمهردارى ، و تجربهء ايّام كرده‌اى و خير و شرّ و نفع و ضرّ آن دانسته ، چرا وى را ترغيب نمىكنى در چيزى كه بهدايت سبيل و قوام قيل « 1 » نزديكتر باشد ، و آن اتّفاق كلمه و اجتماع الفتست كه در به دو و عقبى ، و آخرت و اولى ، أنفع و أجدى است ؟ * اينك من ضامنم از جهت سلطان علاء الدّين و از جهت برادرم ملك كامل صاحب شام كه معاونت سلطان كنند ، و در اصفاء نيّات حالتى القرب و البعاد رضاى او طلبند ، و در بند ازالت عارض وحشت و محو سمت فرقت شوند . از لطفى كه حقّ تعالى ذات او را بدان نوع مجبول كرده بود بسيار ايراد فرمود . پس اين رسالت در موقع قبول افتاد ، و سلطان بدان ميل كرد ، و رسل در آمد و شد درآمدند ، و كار صلح تمام شد . و آخر رسولى كه از پيش ملك اشرف در باب صلح وارد شد شمس الدّين تكريتى بود ، و در آن وقت من از عراق بازگشته بودم ، تكريتى را در تبريز ديدم كه از سوگند دادن سلطان جهت ملك اشرف چنان كه خواست در باب ازالت تعرّض از خلاط و نواحى آن فارغ شده بود ، و در سوگند جهت سلطان علاء الدّين متوقّف بود . بدين سبب توقّف تكريتى دراز كشيد ، و ماهى از روزگار بدان بگذشت ، و سلطان همچنان بر اباء خود مصرّ بود . مىگفت : براى شما هر چه خواستيد سوگند خوردم ، مرا با صاحب روم باز گذاريد . تكريتى همچنان * مراجعهء مطالبه مىكرد . پس سوگند نخورد تا آنگه كه اخبار وصول تاتار بعراق متواتر شد ، آنگه براى صاحب روم سوگند خورد كه ببلاد او زحمت نرساند . و

--> ( 1 ) - در متن عربى : أقوم قيلا ، و آن بمعنى « درست‌تر در گفتار » و مقتبس است از آيهء 6 سورة المزّمّل .